لاسم
سلام

اقا پنج شنبه من رفته بودم لاسم... و همین یکی دو ساعت پیش برگشتم...

فقط یه چیزی بگم:لطفا کسایی که به زندگی روستایی عادت ندارن نرن به روستا/:

وقتی با خانواده رسیدیم اونجا یعنی لاسم که توش خونه داییم بود داشتم از شماره یک میترکیدم....(به دنبال دستشویی)
که مامانم دید اب ندارن/:
داییم گفت باید برین سر چشمه اب بیاریم/:
منم فقط به دستشویی فکر میکردم که دایی گفت:میتونم برم بگم ابو وصل کنن و خرامان خرامان رفت به سمت دهیاری...
ابو که وصل کردن رفتم سمت دستشویی....فقط میتونم بگم یه عنکبوت روی چاه نشسته بود/:
به شلنگ سیل راه انداختم و پرتش کردم تو چاه و رفتم دستشویی...
بعد شام خوردیمو وقت خواب بود...-______-(خوابم هم که نمیومد هیچ..کلی شاپرک توی خونه بود)
نشستیم یه زیر انداز انداختیم توی حیاط حرف زدیم....ساعت که یک شد بابا گفت بیا پیش من بخواب
رفتیم تو فقط دو تا پتو و بالش بودو دیگر هیچ...
دور لامپ کلی شاپرک بود اندازه کف دست...
زدم چراغو خاموش کردم...
خوابمم نمیومدو ساعتی یه بار میزدم موبایل رو روشن میکردم ببینم ساعت چنده...
فقط بگم که هر موقع موبایل رو روشن میکردم شاپرکا روی موبایل میشستن....

اما خب امروز صبح اومدیم از اونجا

نتیجه:هیجا خونه ی خود ادم نمیشه^-^
کامنت پلیز
بای

پ.ن:دوشنبه میرم مدرسه/:

[ جمعه 5 مرداد 1397 ] [ 04:57 ب.ظ ] [ دختر بهشتی(سارا) ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30