خاطرات اوتاکویی و...

لحظات ملکوتی

سه شنبه 22 خرداد 1397 09:38 ق.ظ

Writer : دختر بهشتی(سارا)
نه بابا منظورم اذان نیستا...(منظورم به عنوان مه)

منظورم پایان امتحان بید

من که خیلی خوشحالم

اقا یه اتفاقی افتاده.

فردا شاهد گریه همگان هستیم در مدرسه/:

اما من واقعا نمی فهمم چرا اینجوری عربده میزنن روز اخر مدرسه/:

من منتظره اینم که تابستون شلوار کردی ها مو از چمدون در بیارم بکنم پام و مثل گراز جلو تلوزیون خُش شم^-^

والا...

این نوع بشر هایی که بالا بهتون گفتم دو روز نگذشته عکس خودشونو که با خانواده لب دریا به صورت خویش انداز میزارن تو گروه(همون سلفی/:)

اهان راستی... دیدین شرلوک تموم شد/:

اصلا کسی شرلوک نیگا کرد/:

مرسی از این که نیگا کردین(در واقع نگا هم نکردین)

خب من برم دیگه

پ.ن: درباره اون مدرسه تابستونی که میخوام بزنم فکر کردین. تو نظرات بگین
پ.ن:تو نظرسنجی شرکت بکنید...*-*

بای(کامنت پلیز) سایونارا



Comments : نظرات
Edit: سه شنبه 22 خرداد 1397 09:48 ق.ظ